الیگودرز
مردم الیگودرز ، عکس از طبیعت الیگودرز ، لربلاگ، لرستان
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ

بعد از اين چند صباح به جا بايد رفت؟

بعد از اين چند صباح به جا بايد رفت؟

 طي شد اين عمر تو داني به چه سان / پوچ و بس تند چنان باد دمان / همه تفسير من است اين كه خودم مي دانم / كه نكردم فكري / كه تامل ننمودم روزي / ساعتي يا آني / كه چه سان مي گذرد عمر گران

 كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط / فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات / همه گفتند كنون تا بچه است / بگذاريد تا بخندد شادان / كه پس از اين دگرش فرست خنديدن نيست / بايدش ناليدن / من نپرسيدم هيچ / كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن / هيچ كسي نيز نگفت زندگي يعني چه / چرا مي آييم / بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟ / با كدامين توشه به سفر بايد رفت ؟ ./ من نپرسيدم هيچ / هيچ كسي نيز نگفت

 نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات / بعد از باز نفهميدم من / كه چه سان عمر گذشت / ليك گفتند همه / كه جوان هست هنوز / بگذاريد جواني بكند / بهره از عمر برد كامروايي بكند / بگذاريد كه خوش باشد و مست / بعد از اين باز ورا عمري هست

 يك نفر بانگ برآورد كه او /  از همكنون بايد فكر آينده كند / ديگري آوا داد / كه چو فردا بشود فكر فردا بكند / سومي گفت / همان گونه كه ديروزش رفت / بگذرد امروزش  همچنين فردايش

 با همه اين احوال / من نپرسيدم هيچ كه چه سان دي بگذشت ؟ ./ آن همه قدرت و نيروي عزيم /  به چه ره مصرف گشت /  نه تفكر  نه تعمق و نه انديشه دمي / عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري / چه تواني كه ز كف دادم و مفت / من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت  / قدرت عهد شباب /  مي توانست مرا تا به خدا پيش برد / ليك بيهوده تلف گشت جواني

هيهات!

 آن كساني كه نمي دانستند / زندگي يعني چه راهنمايم بودند / عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و خام / و مرا گفتند كه چو آنها باشم / كه چو آنها دائم / فكر خوردن باشم  فكر گشتن باشم / فكر تامين معاش / فكر ثروت باشم / فكر همسر باشم

كس مرا هيچ نگفت / زندگي ثروت نيست / زندگيي داشتن همسر نيست / زندگي كردن / فكر خود بودن غافل از جهان بودن نيست / من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت / و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميد

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش فهميدم!!!!!!!!!............................................................

 حال مي پندارم هدف از زيستن اين است كه رفيق / من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي از بند هوا ها گسلم  پاي در راه حقايق بنهم / با دلي آسوده / فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل / مملو از عشق و جوانمردي و علم / در ره كشف حقايق كوشم / شربت جرات و اميد و شهامت نوشم / زره جنگ براي بد و ناحق پوشم / ره حق پويم و حق جويم و پس حق گيرم / آنچه آموخته ام برد گران نيز نكو آموزم / شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش / ره نمايم به همه گر چه سروپا سوزم / من شدم خلق كه مثمر باشم / نه چنين زائد و بي جوش و خروش / عمر بر باد و به حسرت خاموش

  
نویسنده : عبداله توکلی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()    +


عبداله توکلی
مهندس صنایع مدیر برنامه ریزی و کنترل پروژه سد
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :